خرید بک لینک
از ابتدای صف شمرده بودم یک دو سه و من نفر شصت و هفتم در صف بودم. اولین نفر یک پزشک بود با موهایی بور و چشمانی آبی، راستش چشمانش را ندیدم و حتی شغلش را، اما احساس کردم کسی که موهایش آن رنگی باشد و پوستش اینقدر سفید حتمن هم باید چشمانش آبی باشد و کسی که این مشخصات را داشته باشد باید پزشک باشد، آنقدر  درگیر حدس زدن حول و حوش نفر اول بودم که نفر دوم و سوم را اصلا به خاطر نمیآورم، نفر چهارم یک زن سرخ و قد کوتاه بود با پاهایی که به زور وزنش را تحمل میکردند، بقیه تا نفر بیست و سوم که یک زن با بیکینی صورتی و سینه هایی بزرگ و زیبا بود آنچنان جذابیتی نداشتند که در خاطرم بمانند، مکث کردم تا قشنگ براندازش کنم و دنبال یک نقطه مشترک باشم برای شروع حرف زدن و ادامه دادنش که نفر پشت سری چنان هلم دادم که دست کم به اندازه ده نفر در صف به جلو پرتاب شدم و با صورت به زمین خوردم بعد با صورتی پر از خون که از پیشانیم جاری بود باز شروع به شمردن کردم و حالا من نفر شصت و هفتم در صفی بودم که قرار بود یکی یکی وارد خواب نفر شصت و هشتم بشویم.

برچسب: نویسنده: حدیث اسدی تاريخ: چهارشنبه 7 ارديبهشت 1401 ساعت: 10:30

گفتهاند در روزگار گذشته و سرآمده، پادشاهی بوده خویشتن بین و خودستا، خداوند و دارنده فرزینی هوشمند و هوشیار. روزی پادشاه بر فرزین خود خشم گرفت و او را به سیاهچال درانداخت و فرمانها بداد بر رنج و شکنجه فرزین دلیر. باری، روزگاری سپری شد و تاونده تاجدار نیازمند رای فرزین خویش شد و فرمان بداد تا وزیر نگون بخت را به پیشگاه آورند. فرستادگان شاهنشاه به پی جویی وزیر به اسارتگاه فرزین درآمده و دستور شاه به او رسانیدند. وزیر از پذیرش فرمان شهریار سرباز زده و پیغام داد که در خلوتگه خود زنده دل میزید و سپاسدار دادار خویش است. این سخن بر شهنشاه گران آمد و فرمان داد تا بر رنج و شکنجه فرزین بیفزایند تا گردن به فرمان نهد. فرزین بر درد و دشواری تاب آورده و فرمان شاه را گردن ننهاد. پادشاه فگار و وامانده در پی راه چارهای برای به زانو در آوردن وزیر خویش، تلخکش را فرخواند و راه چاره جست. تلخک، اندیشید و چنین گفت که شهنشاه باید نادانترین تن از درباریان را چندی همنشین فرزین کند. چنین کردند و پیشکاری نادان را همبند و همنشست فرزین کردند. ساعتی چند نگذشته فرزین به زندانبان پیام داد که فرمان پادشاه را گر

برچسب: نویسنده: حدیث اسدی تاريخ: چهارشنبه 7 ارديبهشت 1401 ساعت: 10:30

پونه رف رو دستمال میکشید، آینه افتاد و شکست، آینه شکسته رو برداشتم رفتم کنار پنجره، نور رو تابوندم تو صورتش، خندید، گفت: نکن، مادرم میگفت هر کی با آینه نور بندازه اینور اونور دیوونه میشه، خل میشه.  گفتم: اینا اوهامن، خرافاتن و نور رو بیشتر انداختم تو صورتش، تو چشماش، چشماش رنگ گرفتن، رنگ آینه، صاف و زلال، عکس آسمون از تو چشماش افتاد تو آینه.  پونه گفت: نکن، دیوونه میشی، خل و چل میشی،  مجنون میشی میمونی رو دستم.  گفتم: من دیوونه بشم ارغوان منو نگه میداره، با تو چی کار دارم. مگه نه ارغوان؟ ببین، ببین میگه آره.  پونه به عکس روی دیوار خیره شد و سرش رو تکون داد.  گفت: گفتم با آینه بازی نکن دیوونه میشی.

برچسب: نویسنده: حدیث اسدی تاريخ: چهارشنبه 7 ارديبهشت 1401 ساعت: 10:30

صفحه بندی